|
|
|



امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی معروف به «ه.الف سایه»
و متخلص به سایه شاعر غزلسرای ایرانی
هوشنگ ابتهاج در سال 1306 در رشت به دنیا آمد. از جوانی در هر دو شاخهی شعر قدیم و شعر نیمایی طبعآزمایی كرده و در هر دو زمینه آثار موفق و خوبی آفریده است. ابتهاج از مطرحترین و بهترین غزلسرایان معاصر است. او، با بهرهگیری بجا و بهنجار از سبك عراقی، توانسته است نام خود را در كنار غزلسرایان بنام ایران ماندگار كند.سایه در سال 1325 مجموعهی «نخستین نغمهها» را، كه شامل اشعاری به شیوهی كهن است، منتشر كرد. «سراب» نخستین مجموعهی او به اسلوب جدیداست، اما قالب همان چهارپاره است با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهی «سیاه مشق»، با آنكه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای 25 تا 29 شاعر را دربرمیگیرد. دراین مجموعه، سایه تعدادی از غزلهای خود را چاپ كرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه میتوان گفت تعدادی از غزلهای او از بهترین غزلهای این دوران به شمار میرود.

سایه در مجموعههای بعدی، اشعار عاشقانه را رها كرد و با مردم همگام شد. مجموعهی «شبگیر» پاسخگوی این اندیشهی تازهی اوست كه در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید میآورد. مجموعهی «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازهای در شعر معاصر گشودغلامحسین یوسفی دربارهی شعر سایه میگوید: «در غزل فارسی معاصر، شعرهای سایه (هوشنگ ابتهاج) در شمار آثار خوب وخواندنی است. مضامین گیرا و دلكش، تشبیهات واستعارات و صور خیال بدیع، زبان روان و موزون و خوشتركیب و هماهنگ با غزل، از ویژگیهای شعر اوست و نیز رنگ اجتماعی ظریف آن یادآور شیوهی دلپذیر حافظ است. از جمله غزلهای برجستهی اوست: دوزخ روح، شبیخون، خونبها، گریهی لیلی، چشمی اشعار نو او نیز دارای درونمایهای تازه و ابتكاری است؛ و چون فصاحت زبان و قوت بیان سایه با این درونمایهی ابتكاری همگام شده، نتیجهی مطلوبی به بار آورده است .
دير است، گاليا!
در گوش من فسانهي دلدادگي مخوان!
ديگر ز من ترانهي شوريدگي مخواه!
دير است، گاليا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو؟... آه
اين هم حکايتيست.
اما، درين زمانه که درمانده هرکسي
از بهر ِ نان ِ شب،
ديگر براي عشق و حکايت مجال نيست.
شاد و شکفته، در شب ِ جشن ِ تولّدت
تو بيست شمع خواهي افروخت تابناک،
امشب هزار دختر همسال ِ تو ولي
خوابيدهاند گرسنه و لخت، روي خاک.
زيباست رقص و ناز ِ سرانگشتهاي تو
بر پردههاي ساز،
اما، هزار دختر ِ بافنده اين زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهايشان
جان ميکنند در قفس ِ تنگ ِ کارگاه
از بهر دستمزد ِ حقيري که بيش از آن
پرتاب ميکني تو به دامان ِ يک گدا.
وين فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگاني ِ انسان گرفته رنگ.
در تار و پود ِ هر خط و خالش: هزار رنج
در آب و رنگ ِ هر گل و برگش: هزار ننگ.
اينجا به خاک خفته هزار آرزوي ِ پاک
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست ِ هزار کودک شيرين ِ بيگناه
چشم ِ هزار دختر بيمار ناتوان...
دير است، گاليا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هر چيز رنگ ِ آتش و خون دارد اين زمان.
هنگامهي رهايي لبها و دستهاست
عصيان زندگيست.
در روي من مخند!
شيريني نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهاي ِ قلب ِ شاد!
ياران ِ من بهبند:
در دخمههاي ِ تيره و نمناک باغشاه
در عزلت تبآور ِ تبعيدگاه ِ خارک.
در هر کنار و گوشهي اين دوزخ سياه.
زود است، گاليا!
در گوش ِ من فسانهي دلدادگي مخوان!
اکنون ز من ترانهي شوريدگي مخواه!
زود است، گاليا! نرسيدهست کاروان...
روزي که بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پردهي تاريک ِ شب شکافت،
روزي که آفتاب
از هر دريچه تافت،
روزي که گونه و لب ياران همنبرد
رنگ ِ نشاط و خندهي گمگشته بازيافت،
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانهها و غزلها و بوسهها،
سوي بهارهاي ِ دلانگيز ِ گلفشان،
سوي ِ تو،
