|
|
|




نيما
يوشيج بنيانگذار شعر فارسي در پاييز سال 1274 خورشيدي در يوش روستايي در
ناحيه نور مازندران زاده شد.
در همين روستا به گفته خودش خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده به ضرب تركه و
بوته هاي گزنه آموخت بعد ها كه به شهر آمد به مدرسه سن لويي فرستاده شد و
به تشويق نظام وفا به سرودن شعر پرداخت آشنايي با زبان فرانسه و بهره مندي
از ذهني خلاق و جستجوگر در شعر راه تازه اي پيش پاي وي گشود و نو گرايي و
نو زايي در شعر پارسي سرانجام با كوششهاي وي به برگ و بار نشست در سال 1300
منظومه اي به نام قصه رنگ پريده انتشار داد در همين سال نخستين سروده هايش
را در روزنامه قرن بيستم به سر دبيري ميرزاده عشقي و در پاييز سال 1301 شعر
اي شب را در روزنامه هفتگي نو بهار منتشر كرد.
نيما از سال 1317 تا 1320 در شمار هيات تحريريه مجله موسيقي بود و اشعار
خود را در آن انتشار مي داد در همين سالها موج مخالفتهاي هواداران شيوه
ديرينه در شعر با وي بالا گرفت اما هر چه زمان مي گذشت شيوه كار وي كه بر
پايه نيازهاي زمانه رو به بلندگي و رويايي داشت اندك اندك راه خود را مي
گشود و پيش مي رفت تا به امروز كه هر برگزيده اي از سروده هاي شاعران معاصر
به شايستگي با ياد و نام و سرود هاي وي آغاز مي شود.
نيما در سال 1338 ديده از جهان فرو بست.

هان اي شب
شوم وحشت انگيز
تا چند زني به جانم آتش ؟
يا چشم مرا ز جاي بركن
يا پرده ز روي خود فروكش
يا بازگذار تا بميرم
كز ديدن روزگار سيرم
ديري ست كه در زمانه ي دون
از ديده هميشه اشكبارم
عمري به كدورت و الم رفت
تا باقي عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و اي شب ،نه توراست هيچ پايان
چندين چه كني مرا ستيزه
بس نيست مرا غم زمانه ؟
دل مي بري و قرار از من
هر لحظه به يك ره و فسانه
بس بس كه شدي تو فتنه اي سخت
سرمايه ي درد و دشمن بخت
اين قصه كه مي كني تو با من
زين خوبتر ايچ قصه ايچ نيست
خوبست وليك بايد از درد
نالان شد و زار زار بگريست
بشكست دلم ز بي قراري
كوتاه كن اين فسانه ،باري
آنجا كه ز شاخ گل فروريخت
آنجا كه بكوفت باد بر در
و آنجا كه بريخت آب مواج
تابيد بر او مه منور
اي تيره شب دراز داني
كانجا چه نهفته بد نهاني ؟
بودست دلي ز درد خونين
بودست رخي ز غم مكدر
بودست بسي سر پر اميد
ياري كه گرفته يار در بر
كو آنهمه بانگ و ناله ي زار
كو ناله ي عاشقان غمخوار ؟
در سايه ي آن درخت ها چيست
كز ديده ي عالمي نهان است ؟
عجز بشر است اين فجايع
يا آنكه حقيقت جهان است ؟
در سير تو طاقتم بفرسود
زين منظره چيست عاقبت سود ؟
تو چيستي اي شب غم انگيز
در جست و جوي چه كاري آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شكل خوف آور
تاريخچه ي گذشتگاني
يا رازگشاي مردگاني؟
تو آينه دار روزگاري
يا در ره عشق پرده داري ؟
يا شدمن جان من شدستي ؟
اي شب بنه اين شگفتكاري
بگذار مرا به حالت خويش
با جان فسرده و دل ريش
بگذار فرو بگيرد دم خواب
كز هر طرفي همي وزد باد
وقتي ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحري كشيد فرياد
شد محو يكان يكان ستاره
تا چند كنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر آيم
كز شومي گردش زمانه
يكدم كمتر به ياد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار كه چشم ها ببندد
كمتر به من اين جهان بخندد